Tuesday, October 31, 2006

یک خاطره



،نگاش كن اين شيطونکو
.تا يه سيلي نخورد آروم نگرفت
،اون هم از اون سيليهاي جانانه ی باباش
.با دستها ی تو پر و گوشكوبيش
،مامانش دست و صورتشو یه آب زد
.موهاشو خیس کرد و تند تند شونه کرد
.برو واستا روبرو دیوار آشپزخونه
،یه لحظه اگه آروم بگیری
.عکستو میگیره و همه چی تموم میشه
.وای که چقدر اون لحظه طولانی بود
.انگار تمومی نداشت
،فکرشو بکن
،یه آشپزخونه فسقلی
،یه وجب جا
،یه بابای گنده ی عصبی
،که اگه جنب بخوری
.یه دونه دیگه میذاره زیرِ گوشِت
.اون لحظه که دوربینو داشت فوکوس میکرد
.فقط یه چیزی توی ذهنش بود
.که اگه الان اندازه باباش بود
.یه کشیده جانانه میخوابوند زیر گوشش
،از همونا که چند دقیقه پیش
.یکیشو نوش جان کرده بود
.بچگیه و هزاران امید و آرزو
،ول خودمونیم ها
.عکسه بد در نیومده
.انگار همیشه هم کشیده ها بد نیست
،ولی عیبش اینه که
،گاهی سالها باید بگذره
،تا آدم بفهمه
.کدوماش بد بوده و کدوماش کمتر بد بوده

0 Comments:

Post a Comment

<< Home