مرغ دل من رام به دریای دلت شد

ياد روباه و شازده كوچولو افتادم. وقتي همون اولش شازده كوچولو وارد زمين شد يه روباه ديد. باهاش خوش و بشي كرد و خواست به روباه نزديك بشه و باهاش بازي كنه. روباه گفت كه نميتونه با اون بازی کنه. چون اهلي نيست. شازده کوچولو ازش معني اهلي كردن رو پرسيد. روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شدهای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..." شازده كوچولو پرسيد: "علاقه ايجاد کردن؟" روباه گفت: "البته. تو برای من هنوز پسربچهای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود... بعد اضافه كرد: زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت میگذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندمزارها را در آن پايين میبينی؟ من نان نمیخورم و گندم در نظرم چيز بيفايدهای است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمیاندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت..." ميدوني حالا چي حس ميكنم ؟ كه منم اهلي شدم درست مثل روباه قصه سنت اگزوپري

0 Comments:
Post a Comment
<< Home