خط خطی های ذهن

:دلتنگم و طنين زمزمه اي از ابتهاج
من آن ابرم كه مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر مي گذارد ...
:و باز هم مولانا
هر کسی از ظن خود شد يار من
...از درون من نجست اسرار من
:با خودم ميگم
،شايد فقط تو
.ياد حسين پناهي افتادم. چه نگاه نافذي داشت
:و چه زود رفت
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر
:و اين شعر از فروغ
تو که مرا به پرده ها کشیده ای...
چگونه ره نبرده ای به راز من
گذشتم از تن تو زآنکه در جهان
...تنی نبود مقصد نیاز من
.بيا با هم به صداي جوانه زدن دانه هاي هندوانه توي یک جعبه ی خاكي گوش بديم
