دانه های دل تو

كاش سهراب بود
اونوقت ميتونست ببينه
تو چقدر
... دانه هاي دلت پيداست
اونوقت به من حق ميداد
اگه دستام
...فواره ي خواهش شدن
براي ما

ساقي بيا که يار ز رخ پرده بر گرفت
کار چراغ خلوتيان باز در گرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت
وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتي زه ره برفت
وآن لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلبري
گوئي که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمي که خاطر ما خسته کرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و بر گرفت
هر حوروش که بر مه و خور حسن مي فروخت
چون تو در آمدي پي کار دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين دعا ز که آموختي که بخت
تعويض کرد شعر تو را و به زر گرفت
كاوه ممنون از اينكه با آخرین رمق هات
تفالي زدي به حافظ براي ما
آن هم در واپسين دقايق قبل از پرواز
آن هم از زادگاه و موطن ابدي حافظ
سفرت بي بلا، سفرت بي خطر
به سرزمين امن و قرار
مرغ دل من رام به دریای دلت شد

ياد روباه و شازده كوچولو افتادم. وقتي همون اولش شازده كوچولو وارد زمين شد يه روباه ديد. باهاش خوش و بشي كرد و خواست به روباه نزديك بشه و باهاش بازي كنه. روباه گفت كه نميتونه با اون بازی کنه. چون اهلي نيست. شازده کوچولو ازش معني اهلي كردن رو پرسيد. روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شدهای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..." شازده كوچولو پرسيد: "علاقه ايجاد کردن؟" روباه گفت: "البته. تو برای من هنوز پسربچهای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود... بعد اضافه كرد: زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت میگذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندمزارها را در آن پايين میبينی؟ من نان نمیخورم و گندم در نظرم چيز بيفايدهای است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمیاندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت..." ميدوني حالا چي حس ميكنم ؟ كه منم اهلي شدم درست مثل روباه قصه سنت اگزوپري
حباب قشنگم

،بايد عادت کرد
.به حبابهايی که زود می ترکند
،ولی ای کاش
.تو ديگر يك حباب نبودی